بعد از تو

(مخاطب فقط خانم ها ،🌸🧚🧑)

برایِ تو

خوبم. نمی دونم چرا اما احساس می کنم هفته ی گذشته طولانی تر از حد معمول بود. مدرسه خوب پیش رفت فقط سر مورد آهنگی که برای شب یلدا گذاشته بودن یه اکیپ چهار نفره از مامان ها که اتفاقا شدیدا هم حساس هستند مراتب اعتراضشون رو به گوش مدیر رسوندند. عجیب که این بار من محذوف ماجرا بودم...

جشن یلدای مدرسه هم خوب بود. از سلیقه ی مادرها خوشم اومد. من هم برای کلاس پسرم دونات درست کرده بودم. بخاطر خریدهای ضروری باشگاه یکشنبه رو نرفتم. شام یلدا مامان دعوتمون کرده بود. بی نهایت خسته بودم و چند روز بود خواب خوبی نداشتم با این حال واقعا در مهمانی خوش گذشت هر چند به زور قهوه هوشیار موندم. آبگرمن سه تومن هزینه گذاشت رو دستمون ولی خدا رو شکر دیگه اوکی. پنج تومن از پول پمپ رو دادیم و باقی ش موند برای این ماه. پرداختی های ضروری رو هم انجام دادم. دیشب قلم مو سفارش دادم به همسرم گفتم حدود سیصد و اینا باید سفارش بدم. طوری که معلوم بود زیاد موافق نیست اعلام موافقت کرد ولی راستش خریدم نزدیک ششصد بود که خدا بخواد تا آخر هفته می رسه دستم. الان تابلوی اسبم حس می کنم لنگ اون قلم هاست. حالا شایدم نباشه ولی بدم نمیاد حالا که خدا بخواد تابلوی سومم داره تموم می شه یه کم تعداد قلم مو هام رو بیفزایم.

آبجی وسطی رفته مشهد و باید بریم دیدنش. براش پازل هزار تیکه گرفتم که قرار بود کادوی تولدش باشه ولی اون موقع نتونستیم براش بگیریم.

مهم ترین کاری که امروز کردم انجام صفحه بندی کتابم بود و تصمیم نهایی برای تقدیم این کتاب به بابا... راستش خیلی دلم براش تنگ شده. من هر جا که می رم بار غم از دست دادن بابا رو دوشم. گاهی وقت ها تحملش برام خیلی سخته. دلم می خواد باشه. دیروز صبح قبل باشگاه رفتم خونه ی مامان هم برای تحویل لباس مبارزه ی دخترم که از دیوار گرفته بودم هم دیدنش، پسرعموی بابا مهمونشون بود. یک لحظه وقتی باهام احوالپرسی کرد احساس کردم باباس که داره حالم رو می پرسه. خیلی گرم. خیلی صمیمی. با چشمای مهربون و پر لبخند... دلم می خواست باشی بابا...

*****

کلاس طراحی خوب اما کند پیش می ره. استراحت کافی ندارم و این باعث می شه روزها فرصت کار کردن پای تابلو رو نداشته باشم.

باشگاه هم خوبه. فرم چهار رو تقریبا کامل کردیم فقط باید مسلط شم و آزمون بدم.

برای کنکور هم فرصت نکردم بخونم اما پادکست کنکور رو گوش می دم و تا الان روز بدون شنیدن مطلب کنکور نداشتم حتی اگه شده چند دقیقه ی کوتاه

۱۴۰۴/۱۰/۰۵ ساعت 15:0 توسط رستا

142 روز مانده به کنکور

سلام به همگی

امروز بیشتر ساعت ها، بارون دلنشینی می بارید. تصمیم گرفتم بشینم پای انجام ویرایش کار و ثبت اصلاحات نسخه ی کاغذی تو فایل کتابم. بالاخره تمومش کردم. می خواستم قبل شروع به خوندن درس این پروژه به یه جایی رسیده باشه. الان هم پیام دادم به انتشارات و آدرس ایمیل شون رو خواستم. مامان دیروز و امروز زنگ زده بود. فردا احتمالا بتونم بعد باشگاه برم دیدنش. دو دو تا کردم دیدم بهتر خرید ست قلمو رو هم بذارم برای سر برج، یعنی چند روز دیگه.

الانم مدرسان زبان و آمار رو آوردم گذاشتم کنار دستم می خوام شده یک صفحه بخونم که استارت کارت خورده باشه.

۱۴۰۴/۰۹/۲۶ ساعت 22:7 توسط رستا

بازم کنکور

همین یک دقیقه پیش ثبت نامم رو کامل کردم. امروز روز پر کار و البته با پایانی پر تنش رو پشت سر گذاشتم. با این وجود مصمم موندم و ثبت نام رو تکمیل کردم. از فردا صبح خوندن رو شروع می کنم. به میزان وسعم. فردا بتونم برم قلم مو بگیرم خیلی خوب می شه.

امروز تمرین مشت و ضربات پا رو هم با کیسه بوکس داشتم و هر کدوم رو 110 تا انجام دادم. با دخترم فرم یک رو کار کردم. خودم هم بخشی از فرم چهار رو کار کردم. یه کم فیلم فرم ها رو دیدم و امیدوارم بتونم بزودی کمربند آبی مو بگیرم.

وقتی داشتم دنبال مدارکم برای ثبت نام می گشتم تو آرشیو گوشی م یه سری نقاشی هامو دیدم و احساس خیلی خوبی بهم دست داد. شاید الان برم و اولین دفتر طراحی مو بردارم و یه نگاهی بهش بندازم چون یه سری هاش رو کلا یادم رفته.

حرف برای نوشتن زیاد اما هم این که شارژ لپ تاپم رو به اتمام و هم اینکه می ترسم نرسم برنامه مو بنویسم.

آرزوهاتون روشن و در دسترس باشه

۱۴۰۴/۰۹/۲۶ ساعت 0:30 توسط رستا

در میانه ی راه

ماشین رو آوردیم و سر کوچه گذاشتیم. تو مسیر ازم می پرسه:

تا حالا به بزرگترین سوال زندگیت فکر کردی؟

تعجب می کنم از سوالش، می گم:

نه، بزرگترین سوال زندگی چیه؟

می گه:

نمی دونم، هنوز نمی دونم بزرگترین سوال زندگیم چیه، هنوز بهش فکر نکردم. می خواستم ببینم تو می دونی بزرگترین سوال زندگیت چیه؟

توی سکوت دارم به جواب سوالش فکر می کنم. دو دلم که بهش بگم یا نه، ترجیح می دم نگم. می ترسم اگه بهش بگم یه روز خیلی دور یادآوری این سوال غمگینش کنه.

راستش بزرگترین سوال زندگی من این که بابام کجاست؟ بعد مرگ چی می شه؟ ما یه بار دیگه اونایی که دوست داریم رو می بینیم یا برای همیشه همه چی تموم می شه...

آه پسر قشنگم، حس می کنم یه روزی تو هم بزرگترین سوال زندگیت رو پیدا می کنی. روزی که با خودت می گی مامان کجاست؟...

۱۴۰۴/۰۹/۲۴ ساعت 0:33 توسط رستا

هال باحال

در ادامه ی روند خودخوری بلند شدم و تصمیم گرفتم تا اومدن بچه ها هال رو مرتب کنم. الان یه هال خوشگل دارم. ماشین رو جای بدی پارک کردم منتظرم فیلم خنک سامورایی همسر تموم بشه و بریم ماشین رو بیاریم. برنامه ی جدیدم رو هم بچینم و به امید خدا فردا صبح بشینم پای ویرایش

۱۴۰۴/۰۹/۲۴ ساعت 0:9 توسط رستا

ربع سکه!

کلا تو یه کمدی خاص گیر افتادم. الان آبگرمن خراب شده و المنتش کار نمی کنه و خودش هم سوراخ شده. آشپزخونه پایین رو آب برداشته و رسما حمام نداریم! پمپم که تعمیر شده بود الان وصل و ما هنوز پولش رو پرداخت نکردیم. ارشد خوشبختانه تمدید شد هر چند هنوز پول ثبت نام ندارم. براش کنار گذاشته بودم ولی یه سری مسائل پیش اومد مجبور شدم خرجش کنم. آبجی زنگ زده بود و می گفت مامان احتمالا می خواد انگشتر بگیره با ربع سکه ای که چند سال پیش روز مادر بهش هدیه دادم! خوش به حال مادرم که دختری مثل من داره. خنده م می گرفت که چقدر ابله بودم. برای مادری که همین الان حاضر نیست دو تومن بهم قرض بده چی کادو داده بودم! فقط هم اون نیست. مثلا یه سال براش انگشتر خریدم، انگشتری که الان اگر باشه قیمتش احتمالا دور و بر صد ، صد و خرده ای می شه! خدا رو شکر که کمی بهتر شدم. معرفت نه یاد گرفتنی نه قرض گرفتنی. خدا به یه عده نمی ده. این مدت هم یه چند باری زنگ زده و گفته باشگاه از مادرت مهم تر که نیومدی به من سر بزنی! دروغ چرا مادرم. برای من خیلی ها و خیلی چیزها از تو مهم ترن. شاید به روت نیارم و نگم ولی همون طور که پول دو کلاف کاموا برای تو از دخترت عزیزتره، منم دختر خَلَف توام. من آدم پول دوستی نیستم و کمتر آدمی هست که برای من ارزشش از پول کمتر باشه. حتی یه آدم غریبه. ولی آدم وقت دوستی ام. خلوتم رو دوست دارم. ترجیح می دم صرف آدم قدرناشناس نشه یا کمتر صرفش بشه.

همین الان اگه اون ربع سکه رو دست و دلبازانه بهت هدیه نمی دادم آبگرمکنم درست می شد. پول پمپ رو می دادم. قسط های این ماه رو به راحتی آب خوردن اوکی می کردم. فرش هامو می دادم قالیشویی، با بیست باقی شم در ماشینی رو درست می کردم که رسماً داره از جا کنده می شه و اونروز اصرار داشتی که درستش کنم . وقتی بهت گفتم حتی یک قرون پول ندارم و هر چی هم داشتم خرج تعمیر ماشین شد. سکوت کردی. انگار که ته دلت گفتی به درک که نداری! به من ربطی نداره.

نمی دونم چرا ولی امشب از تهِ تهِ دلم گفتم مامان این چهل تومن سکه رو به خوشی استفاده نکنی. دوست ندارم خیرش رو ببینی...

۱۴۰۴/۰۹/۲۳ ساعت 21:38 توسط رستا

زنگ ورزش

بیشتر بچه ها بخاطر پرسشی که زنگ دوم داشتن ترجیح دادن تو کلاس بمونن، هوا خنک و دلنشین، یادم رفت پالتومو بپوشم 😐

آشپزخونه رو حسابی تمیز کردم.

تایم آلمانی خوندنم رو هم تو مدرسه زنگ احکام گذاشتم چون کلاس نداشتم.

الانم می خوام درس بپرسم.

دلتنگ خونه م و آرامشش

بهشت همیشه من

مجرد هم بودم خونه مون بهشت من بود 💝💖

۱۴۰۴/۰۹/۲۲ ساعت 15:57 توسط رستا

کنسلی

صبح تصمیم داشتم یه سر به مامان بزنم. کلی کار دارم و این باعث شد منصرف بشم. یه چایی بخورم و روزم رو شروع کنم.

یکی از دلایلی که اینجا گاهی پست هایی می ذارم که شاید برای خواننده هیچ ثمری نداشته باشه یه کم خودخواهانه است. می خوام در خودم حس و حالی برای شروع یک فعالیت ایجاد کنم.

۱۴۰۴/۰۹/۲۲ ساعت 9:3 توسط رستا

just do it

یاد حرف دوست قدیمی می افتم و از خودم می خوام که بلند شه و یه کاری رو انجام بده. از این خفقان بیرون بیاد...

۱۴۰۴/۰۹/۲۱ ساعت 18:6 توسط رستا

یادِ تو

توی ذهنم دوباره پر از گفت و گو. یادِ تو قلبم رو فشرده می کنه و نفس کشیدن برام سخت می شه. از همون ظهر که یهو مابین صحبت ها درباره ی تابلو، یهو با حسرت و ذوقی گفتم کاش بابام بود و این تابلو رو می دید. حتما ازم می خرید. اونم با اشتیاق... و بعدش یهو همه چی خاموش شد. به نبودنش فکر می کنم. به این برای همیشه نبودنش. چقدر غافل شدن از این قصه خوبه. یادم میاد که نیست. یاد آبجی بزرگه می افتم. آخرین دیدارهامون میاد جلو چشمم. دیگه ندارمش. موضوع پیچیده و همیشه در مِهِ مرگ! اونایی که بودن کجا رفتن؟ ما کی می ریم و کجا بهشون می پیوندیم... جهان بدون اون ها رو تماشا می کنم... سخته دوباره چیدن همه چی، وقتی که نیستید

۱۴۰۴/۰۹/۲۱ ساعت 17:44 توسط رستا